داستان شفا ...
با هم تصمیم گرفتیم بندگی کنیم ، بنده باشیم و عاشق ...
مسیر سختی بود ، او جا موند ...مسیرشو عوض کرد ، ظاهرشو ....
ازدواج کرد ....
بچه اش یونس ۲ سالشه ،
حب عجیبی به حضرت موسی و عیسی داشت وعاشق امام حسین (ع)
همسرش پارسال بعد از تصادف ، بیماری عجیبی گرفت ، بعد از بهبود شکستگی پاهاش ، هر روز تشنج می کرد و بیهوش میشد ..
زندگیشون تلخ شده بود ، اما شاکر خدا بود ..
همسرش کارشو از دست داد ...
مهر و محبت جاشو داده بود به ناراحتی و مشاجره ....
شب هفت محرم که بارون اومد ، بیهوش شد ...حالش بد بود ،مثل حالی که یه آدم در حال مرگ داره ، تو عالم بیهوشی یه نوری رو دیده بود ، بهش گفته بود جوون پاشو ، برو زیر بارون بدو، گفت نمیتونم حالم بده ، گفته بود حالت خوب شده ، این امتحان خدا بوده ، هر چی از دست دادی بر میگرده ، گفت آقا جون ...گفته بود توی باغچه برات هدیه ای گذاشتیم ...
بهوش اومد ، زیر بارون از شوق می دوید ...توی باغچه مهر کربلا بود ..
توی کوچه بوی گلاب پیچیده بود ...توی اتاق ... خوب شد ... با یک نظر ...
مات و مبهوتم ...باور کردنش سخته ... تمام وجودم شوق ... سر از پا نمیشناسم ...
هدیه محرم امام حسین (ع) شفای یه جوون ...
ائمه اطهار(علیهم السلام)فقط امامای بچه مذهبی ها نیستد ، امامی که مسیحی و یهودی رو شفا میده ، مسلمونی که کلی دور از خدا افتاده رو هم شفا میده ......
حسین(ع) جان ، قلب ما رو هم شفا بده ....
این همه ادعا رو بیخیال ، ببین دستمون خالیه ، بیچاره ایم ، یتیمیم ، به حق عمه سادات ظهور ...
االهم عجل لولیک الفرج ...
شفای دل سوخته ما هم ظهور حضرت مهدی(ص)است ...
دارد زمان آمدنت دیر می شود ....
دارد جوان سینه زنت پیر می شود ...
به امید ظهورت ...
اللهم عجل لولیک الفرج ...
